....با تو میگویم

دلم 1 غریبه میخواهد
بیاید بنشیند فقط سکوت کند

من هـی حرف بزنم...
و بزنم و بزنم...
تا کمی کم شود از این همه بار.

بعد بلند شود و برود

نه نصیحتی نه.....

انگار نه انگار!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٩ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم ...
نام مرا گذاشتند "با جنبه" بی انکه بدانند
خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود…!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٩ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

دلگیر نشو ادما
نیش زدن طبیعتشونه
سالهاست به هوای بارونی میگن:
خراب

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٩ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

تنهایی ام را کسی شریک نیست


مطمئن باش


دستِ احتیاج به سمت تـو که هیچ


به سمت خود هم دراز نخواهم کرد


شاید کـه تنهایی ام


از این همه تنهایی دِق کنــــد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

شاخه های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط الهه باران نظرات () |

گاهی حس می کنم
روی دست خدا مانده ام ! !
خسته اش کرده ام . . .
خودش هم نمی داند با من چه کند ! ! !

.

.

.

سخت است میدانی....
اینهمه دل در دنیا هست،
که هیچ کدام برایم تنگ نمی شود

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

از تصادف

جان سالم به در برده بود و می گفت

"زندگی اش را

مدیون ماشین مدل بالایش است!"

... و خدا

همچنان لبخند می زد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

خانه بــاشـد طلبت ...!
شـــانه ی دوست کجــاست !؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

سماق ها یم را مکیده ام

علفهای زیر پایم را به چمن زن سپردم ،

گنجه ها را پر از نخود سیاه کرده ام ،

وقت آمدنم شد، بگو بیـــا . . . !!!


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

خسته، تنها و بی کس...

واژه ای که تک تک آدمیان به آن قسم میخورند...

و بدان میبالند...

من، خسته ام از تنها بی کس زمان...

که دلش نمیخواهد مرا دریابد...

ای تویی که تنهاترینی...

از روح خود در کالبد آدمیان ریختی تا چه را ثابت کنی...

که به آنها بگویی بچشید سالها تنهایی مرا...

حال چشیدیم...

دیگر چه داری برای گفتن...

بکن این جان لا وجود را...

تا راحت شویم از این همه بی کسی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

خدایــــــــــا !!

دستم به آسمانت نمی رسد

اما تو که دستت به زمین می رسد
"بلندم کن"

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

کاشــ همیشه آنقدر زود به آرزوهایم می رسیدم

که آرزو میــ ـکردم

که ایکاش آرزوے دیگرے کرده  بودم ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط الهه باران نظرات () |

Design By : Mihantheme